تبليغاتX
اسکیس
 
نوشته شده توسط مرتضی خسروی در 86/12/29 |
 
حق یک کُره‌ست/- با چرخشی که با او،-/ «رعنای مستبد»یست -/ هر جانب از جوانب را می‌گردد./پس: حق به جانب همه کس هست!

به یاد زنده یاد منوچهر نیستانی

نوشته شده توسط مرتضی خسروی در 86/12/27 |
 
نوشته شده توسط مرتضی خسروی در 86/12/23 |
 
 
نوشته شده توسط مرتضی خسروی در 86/12/23 |
نوشته شده توسط مرتضی خسروی در 86/12/23 |
نوشته شده توسط مرتضی خسروی در 86/12/21 |
 
قرار نیست که  همه چیز رو بتونم انتخاب کنم٬چه بد٬٬دوستانت رو میتونی انتخاب کنی اما خودت رو نه...خودت انتخاب شدی بی ان که ...تاریکی وجود خارجی ندارد ...تنها نبود روشنی ست که تاریک مینماید...

نوشته شده توسط مرتضی خسروی در 86/12/21 |
نوشته شده توسط مرتضی خسروی در 86/12/20 |
نوشته شده توسط مرتضی خسروی در 86/12/20 |
 
باز توی زندگیم شکست سختی خوردم به کسی دل بستم که نباید... باز دل در گرو کسی گذاشتم و سادگی کردم >>>>شبیه نسرین ثامنی مینویسم نه؟؟؟؟ خب واقعیت گاهی به شکل شنیعی زشت و کلیشه ای نمود داره روزهای سخت به لطف خدا ادامه داره ٬ شهر سوخته ام احیا شد کارهاییم رو که پارسال همین موقع دادم دست امانت دار شعله های اتیش یه جوری بازسازی و اجرا کردم....الان هیچ احساسی ندارم فقط توی مجازی رو دارم تا برات حرف بزنم ٬خیلی خسته ام خیلی تنها خداست که تنها با من و فقط برای من نفس میکشه چقدر احمقم که دنبال یک یگانه تو خاک کره ی بی معنی  میگشتم ... دارم میمیرم از درد از درد ... درد همیشه سرمایه من بوده ... کاش چشم هام رو می بستم و به راهی رو میکردم که هیچ وقت دچار سکونی اینچنین عذاب اور نشه ... دلم سخت دلتنگ صدای بارون...باید باز با کسی خداحافظی کنم...........

نوشته شده توسط مرتضی خسروی در 86/12/20 |
 
روزها همچنان به لطف خدا خوبتر میگذرند٬امروز خوندن دنیای سوفی رو شروع کردم خیلی دیر کتاب به دستم رسید ولی بازم خدا رو شکر تو این بلبشو منم منم یه کتاب خوب غنیمت٬از جیک صبح تا بوق سگ سر کار بودم ... الان دارم میمیرم دوست داشتم برای سعید شنبه زاده یه کار تصویرگری انجام بدم اما من و اینهمه خوشبختی مهال مهال...تا یه کاغذ  تو شرکت دست بگیرم فرمنم یه کار تازه به مخ ناقصش میرسه که ما بیکار نباشیم به سمت مواد مخدر کشیده شیم ...امروز کار شاقی کردم تو اون بدبختی ۷۰ صفحه کتاب جویدم خدا کنه اون دنیا کتاب خوندن با یللی تللی برا اطرافیانم یکی محسوب نشه ٬یادم پنج رساله افلاطون رو تو یک هفته خوندم شرکت همه می پرسیدن مگه زن نگرفتی اینقدر رمان میخونی ؟... خدایا ادم دردشو به کی بگه...ریه هام عفونت کرده هوای خوبی برا مردن... کوروش پسرم ۴ماهه با من ٬ امیدوارم بتونم کتابهای خوب رو به خوردش بدم خدا کنه اون به روزمرگی من دچار نشه به کرایه خونه به پمپرز به پول برق.....خداکنه تا اون موقع مرد لپ لپی هم شرش کم شه .. .تا شنبه سعی میکنم کار جدید اجرا بدم ٬روزهای خوب در انتظارتون باشه ....خرپفففففف.... .

نوشته شده توسط مرتضی خسروی در 86/12/19 |
 
دیشب دردی رو تحمل کردم که چهارتا فشار قبر از خدا طلبکار شدم ٬ حمله های میگرنی گاه وبیگاه خیلی ها رو تا سر حد مرگ می بره و برمیگردونه٬طی بی خوابی و رنجی که میکشی تنها داشتن کسی که تو رو بفهمه میتونه دردت رو کاهش بده یا حداقل شیرین ترش کنه که همین اتفاق برای من نجاتبخش بود ٬روزهای سختی رو میگذرونم... . و مدام به این فکر میکنم که ادمی ناگزیربه کسی نیاز داره که با بودنش ارامش بده... .و روزمرگی کی به ما این امان رو داده ٬کی ما تونستیم زمان قابل توجهی رو برای کسی جذاب بمونیم یا برای ما جذاب جلوه کنه؟ به راستی امنیت و ارامش با ساعتها کار روزانه بدست میاد یا چند ثانیه باقیمونده روز...

نوشته شده توسط مرتضی خسروی در 86/12/17 |
 
شاید همیشه نباید به یک سو رفت ٬یا حتی به دگر سو رفت ٬شاید تعریف راه را ندانسته ایم شاید راه خراب بوده شاید اصلا ما گم شده ایم ٬یا امده ایم که گم شویم...نمیدونم. این روزها ارامش عجیبی رو تجربه میکنم ٬کسی این حس رو به من داده که شاید خودش هم به وسعتش پی نبرده... .اما من جریان دارم و دستهام پی بوم ٬پی یه تیکه کاغذ کاهی چرک وچیلی میگردن که جای خط خطی کم داشته باشه اما یاد گرفتم که روزهای خوب برای نقاشی خوب نیستند باید خودتو بهش بسپری ببینی اون چی میگه ... .شاید هم خطی کشیدم تا سطل زباله از من خالی نمونه...

نوشته شده توسط مرتضی خسروی در 86/12/12 |
 
 عکسهای سعید شنبه زاده بزرگمرد موزیک بوشهر و جهانی شدن اثارش
ادامه مطلب
نوشته شده توسط مرتضی خسروی در 86/12/10 |
 
نوشته شده توسط مرتضی خسروی در 86/12/03 |
 

همیشه ما ادمها انتظار میکشیم تا کسی که دوستش داریم از راه برسه یا ازدواج کنیم نمره خوب بگیریم یا بچه مون بزرگ شه و ارزو میکنیم این روزها زودتر بگذرن تا به خوشبختی نزدیکتر شیم اما افسوس که بعدا میدونیم خوشبختی ما نهان در همین روزهایی بود که گذشت....

نوشته شده توسط مرتضی خسروی در 86/12/03 |