تبليغاتX
اسکیس
 
نوشته شده توسط مرتضی خسروی در 87/01/30 |
نوشته شده توسط مرتضی خسروی در 87/01/27 |

چند شب پیش بود مطلب مربوط به بازی جدید فرشته رو می خوندم..... .خسته و کوفته خوابم برد....موزیک متن از ونجلیز.... .خواب دیدم:

دارم از کنار بنایی با معماری کهن می گذرم... .نوری رو پشت یک دیوار دیدم توجه ام رو به خودش جلب کرد...اروم اروم با پر رویی تمام به سمت روشنایی ... .به امید چی ؟.. اینو نمی تونم بگم که.... .واووووووو توکای مقدس....{مگه تو خواب...}با حجب وحیای خاصی رفتم کنارشون سلام کردم....گفتم ای مقدس... .{شمع نیم ٬جمع نیم٬دود پراکنده شدم...}توکا قد و بالام رو نگاهی انداخت یه ذره به عقب پرید... .گفتم استاد منم... .دلش هری ریخت پایین شک ندارم مرا دیوانه می پنداشت...طبیعی هم بود چون عکس تو بلاگم.... اره دیگه ادمی گاهی ناچار میشه از این کارها بکنه...پسر همسایمون لطف کرد ..خدا همیشه عقل رو به یکی میده قیافه رم به یکی.... با هزار زحمت به استاد فهموندم که کیم... .توکا برگشت گفت که راست میگی تیکه کلامت رو بگو.... .و من اینچنین سرودم...منو این همه خوشبختی محال ..محال...و توکا اغوشش را به سوی من گشود و من باز نه شمع بودم نه جمع و دیوان توکای نیستانی را در اعماق ذهنم می سرودم و تیغ می زدم... .گر چه در اغوش کشیدن توکای عزیز کاری بس دشوار می نمود اما از پسش بر امدم...همچنان من شمع نمی بودم که صدای عطسه ایی ٬هر دوی ما را جذب خویش نمود باز هم خوب بود فرشته عکس توی بلاگش نداشت که نیاز به دقایقی طولانی اثبات هویت باشد... بله فرشته بود....همون خالق فری پاتر و دوستان بلاگی...ما چنان سخت پرداختیم به شرح بوسه توکا ز خانوم..... که توکای مقدس با چشم غره ایی هردوی ما بلاگر نماها را به ارامش و سکوت فرا خواند... .حیف که ترقه در خواب به هم نمی رسید.... .در این بین فرشته خانوم به جا اوردند که ما در حال سو استفاده از بازی ایشانیم...شروع شد کل کل..... .در این بین صدایی ما را باز شمع و هر چی نما کرد...صدا اشنا بود گربه... بله جناب پیشک با یک فقره تخته شاسی...کی فکرش رو میکرد نابغه  طراحی را به چشم غیر مسلح ببینیم... {خودمم میدونم کشش دادم}طوفانی٬ انی سر گرفت چشم مان به جمال دیگر مهمانان فرشته خانوم باز شد ناگهان صدایی اشنا زدور ما را نیشخون گرفت اری کاسنی اعظم....ما چنان فریفته نماها بودیم که ازیاد برده بودیم که چه اجتماع هنرمندیده ایی به گرد ماست...ناگهان از دور سیاهه مردی با پوشش اعصار کهن به سمت ما شتافت ... با این نوا..به به به به...مختلط هوم...الان تماس میگیرم ۱۱۰ عقد و محضر و بادا  بادا مبارک بادا... ما که سر خوش از این که فقط ایرانی و بس٬ چنان سینه سپر نمدیم که گویی رستم...همگی یورش بردیم به سمت گفتمان.... اری پیرمردی بیش نبود.... کاسنی گفت شک نکنید صاحب زمین....  ما که با اطمینان از خواب بودگی خویش می بودیم... گفتیم تا ما را هست غمی مباد ٬شتافتیم گلادیاتور وارانه به سمت پیر کهن....پیرمرد که اوضاع را پس دید بر گشته سوتی کشید که تمامی ارزو های تیم ملی را نقش بر اب کرد...بله پیرمرد لشکری بادیگارد میداشت که همچون ذولفقار ۴ به سمت ما میشتافتند...و ما را کجا میبینی توکا را کجا ناگه صدایی از جمع بادیگاردیون بر امد که :توکا ااااااااااااااااااااااااااااا... و مار ا دگر نمی دیدی از وفور سر عت در فرار.... .اری مردان اهنین بودند....

نوشته شده توسط مرتضی خسروی در 87/01/26 |
نوشته شده توسط مرتضی خسروی در 87/01/22 |
نوشته شده توسط مرتضی خسروی در 87/01/19 |
نوشته شده توسط مرتضی خسروی در 87/01/19 |

بچه بودم شب بوی شرجی وسرخی اتش رو میداد مادرم چادر بندری اش رو تندی دور خودش پیچوند ودوید سمت در حیاط از هپروت پریدم بیرون گفتم:کجا؟گفت: تو همین جا بمون....عربها زار گرفتن می خواهی برو بالای بام بشین نگاه کن...من که تا اون روز به گوشم نخورده بود بی خیال باز سرگرم رادیو پدر شدم...یک لحظه صدای نی انبان و روپ روپ صدای پای بچه ها هوشیارم کرد...همیشه از هر شلوغی فراری بودم٬اون بار چیزی منو به خودش کشید که بعد ها زندگیم رو شدیدا تغییر داد...خوب به یاد دارم که دور گرفته بودن تازه عروسی رو و نی انبان وسازهای دیگه که سخت میشه از هم تفکیکشون کرد من هنوز که هنوز به همشون میگم تمبک...گرچه دایره زنگی وطبلک وبقیه رو بعدها شناختم... همه هاج و واج دختر هایی رو میدیدیم که ایستاده موهاشون به چپ وراست تو هوا چنان ریتمیک می رقصید که هر بیننده ایی رو به وهم خاصی رهنمون میکرد... اتیش روشن بود تا ضر ب ها به قول بندری ها گرم شن بوی تند اتیش حس خوبی داشت ... خوب به یاد دارم که بعد از چند وقت خبر بچه دار شدن عروس اجاق کور روتوی محل پخش کردن...چند سال بعد مادرم مریضی سختی گرفت تر وخشک کردن کوچکتر ها گردن من بود وهر روز بیشتر مرگ مادرم رو بزدیکتر میدیدم٬ پدرم که از دریا برگشت گفت که دیگه تنها راه {حاج سید بیزاد} ماشینی دم در حاضر شد و باز سنسور های من کنجکاوانه علاقه مندی خاصی رو به این اسم نشون دادند.. خوب به یاد دارم مادرم که برگشت سالم تر از قبل نشست وقلیون کشید وچایی ریخت وهمون شب همه بچه ها رو حموم کرد...وقتی از پدر پرسیدم که سید مگه چکار کرد که مادر از این رو به اون رو شد:فقط گفت که سید ترکه ایی از خیزران داره که وقتی به تن میزبان یک جن میزنه خودش شروع میکنه با صدای کریح جن صحبت کردن ودعوتش میکنه به رفتن از کالبد تن میزبان...و جن اگر مسلمان باشه بی هیچ ایستادگی میره و اگر کافر باشه با چندمین شلاق خیزران صدای زجه هاش از دهن سید نوید رفتنش رو میده...شاید تا اینجای نوشته هام بگی که ایف خرافاتی ..اما من با این وقایع بزرگ شدم...یادم میاد کسی ذات الریه داشت و جنگیر درمانش کرد..همین الانه اگه بندری ها رو ببینی شب ها بسم ال.. بسم ال.. راه میرن زیر نخل ها... در هر صورت من بزرگ شدم وبه مدیتیشن ویوگا علاقمند شدم و روز بروز با اتفاقات عجیب بیشتری رودررو شدم هنوز گاهی از کوچه پس کوچه های روستاهای اطراف که رد میشم بچه های معصومی رو میبینم که با زنجیر های کلفت به زمین بسته شدند و وقتی نترس کنارشون میری تا از حالشون با خبر شی مواجه میشی با چشم هایی که اتش سرخ وسبزی درشون شعله وره... مدام این سوال توی ذهنم قایم موشک بازی میکنه که مگه این بچه ها خداشون کجا جا مونده که چنین دردی میکشند واز اونجا که خودم  بر این باورم که خدا از هر چیزی زیبا تر و مهربونتر هاج وواج فقط به چشمهایی زل میزنم که چیزی ته نگاهشون تو رو به اعماق ترس فرو میکشه... تنها قصدم از نوشتن این پاس این بود که سوال های پیچیده زندگیم رو با شما درمیون بزارم...گر چه بدور از حرفه ایی گری ونوشتن این مطلب در بلاگی که درش به کارتون پرداختم  جالب نیست  ...اما در هر صورت هر کدوم از ماسفیر خوشی ها وناخوشی های دیاری هستیم که حسابی میتونه  ادم رو کنجکاو کنه....

نوشته شده توسط مرتضی خسروی در 87/01/16 |
شاید این متن خیلی از دوستهای خوبم رو ازم بگیره شاید زودتر یکی منو برسونه تیمارستان.. حتی کرایه هم نگیره.. یه معلم فلسفه داشتیم از بس ازش میپرسیدم.. یک روز برگشت تو محوطه بهم گفت که دانای کل خداست>از امروز به بعد هر سوالی داشتی اول با خودت در میون بزار بعد با خدای خودت... بهترین جواب ممکن رو میگیری...حالا این سیر منو به کفر مطلق رهنمونیده... همش فکر میکنم میگم مگه غیر از این که خدا همه چی رو میدونه .. و تمام نیرو های وجودی من از اون ...پس میدونه ته و توی این زندگی چی میشه .. خب در این بین پرسشی وجود نداره .. همه چی واضح ومبرهن حالا این وسط من پینوکیو.. من  عروسک خیمه شب بازی کجای قضیه قرار گرفتم؟ اگه مختارم پس چرا وقتی به وجود می اوردنم ازم نپرسیدن دوست داری...؟؟؟؟ بیای به دنیای نفت و ترافیک و اعدام ... توکا از حرف من٬ از ارزوی من ناراحت شد وقتی گفتم خدا کنه خدا بمیره... این یه طنز کودکانه است مگه میشه از یه غول ابدی درخواست کنی که بمیره؟؟؟؟ ولی خودتون بگین با همه تواضع و نیایشی که داریم... ایا غرق در امیال خدا گونگی نیستیم.. مدام به فکر این نیستیم که مخ یکی رو تلیت کنیم تا تصاحبش کنیم؟؟؟؟چقدر زندگی از هم پاشوندیم؟؟ امار نمی خواهد چقدر غرق خواهشیم که برتر و برتر شیم و به هر چی میرسیم بیشتر میخواهیم... میگه فظا نورده به جراح مغز میگه که کل فضا و ستاره ها رو گشتم اما اثری از خدا و فرشته هاش ندیدم.. جراح میگه که دلیل نمیشه منم کلی مغز باز کردم واثری از فکر ندیدم ... اینو نوشتم که کسی برام موعظه ننویسه...از افلاطون و  سقراط و بقراط ومارکس و هگل کانت و اسژینوزا و نیچه ... همه و همه رو دوشیدم.. اما حالا تو ۲۵ سالگی بعد از یک عمر نترسی ووراجی .. ساکت میشم میترسم از پیری میترسم از مرگ...شاید ایمان خوب باشه ارامش بیاره..اما شک و نا ارامی رو ترجیح میدم بلکه چیز تازه ایی کشف کنم...چیزی که به ابدیت امیوارم کنه....من اماده ام دوستان شماره منکرات رو بگیرید .....

نوشته شده توسط مرتضی خسروی در 87/01/12 |
 
نوشته شده توسط مرتضی خسروی در 87/01/09 |
 
نوشته شده توسط مرتضی خسروی در 87/01/09 |
نوشته شده توسط مرتضی خسروی در 87/01/09 |