تبليغاتX
اسکیس

نوشته شده توسط مرتضی خسروی در 87/02/31 |
نوشته شده توسط مرتضی خسروی در 87/02/29 |

نوشته شده توسط مرتضی خسروی در 87/02/17 |
 
نوشته شده توسط مرتضی خسروی در 87/02/12 |
 

 گودو و رضا

 

نوشته شده توسط مرتضی خسروی در 87/02/08

نوشته شده توسط مرتضی خسروی در 87/02/08 |
شب دلگیر تر از همیشه....اما هدیه ایی دریافت میکنی که گرچه لیاقتش رو نداری اما یکی از بهترین خاطرات عمرت رو رقم میزنه.....ممنون توکای مقدس.....

نوشته شده توسط مرتضی خسروی در 87/02/06 |

ادامه مطلب
نوشته شده توسط مرتضی خسروی در 87/02/04 |

برترین پارسایی پنهان کردن ان است...بناهای بلند سر از ویرانه ها بر افراشته اند....وقتی من بودم٬خدا نبود٬وحال که من نیستم خدا هست...تاریکی موجودیتی ندارد٬بلکه این نمود نبود روشناییست...همه خدای واحدی را می پرستیم اما هابیل و قابیل دست از کشتن هم بر نمیدارند....

دفتر یادداشتی داشتم ٬حدود ۶سال پیش...هر جا هر کتابی هر چیزی توجهم رو جلب میکرد مینوشتم...تازه عاشق شده بودم و همه بدی ها رنگ باخته بودن...ازاد زندگی میکردم بی هیچ قید و شرطی ...از پدر و مادرم جدا شده بودم با اینکه۱۸..سالی بیشتر نداشتم٬با حقوق رنگ امیزی و نقاشی دیواری اموراتم میگذشت و خوب هم میگذشت...روزها کار طاقت فرسا و شب ها کتاب و نشریه...روزی بی تابو ساختن نمیگذشت ... انگار که همچون ماکیان تازه از تخم بیرون پریده باشم همه چیز عالی بود همه بی نقص... همیشه از گذشتن اون اوقات می ترسیدم....و اتفاق افتاد ... گذر زمان باعث شد برترین اثار سینما و ادبیات ونقاشی و بقیه علاقه مندی های من به گونه ایی ببینم و اشباح شده و به سختی اثری رو بخونم از ترس پریدن ارشیوی که سخت بهش پناه برده بودم ٬از نادانی...عرفان طی این دوره گذرا تغییر مسیر داد به جادوگری...هنر تغییر مسیر داد به تجارت...روحیه خوب من تبدیل شد به بادی داغ از سنگ... هنوز برخوردهای رک و ازار دهنده ام باعث جدا شدن خیلی از اطرافیانم شده...گاهی دوست دارم برگردم به عقب اما احمقانه است...همیشه فقط جلو رو دیدم...شده همه پل های پشت سرم نابود شده ...بابت شبگردی توئ کوههای بیرون شهر...و سفرهای پیش بینی نشده  بدنامی ها کشیدم...تنهایی مطلق رو تجربه کردم ...انگ روان پریشی...طرد شدن...و حالا دارم به تمدن...یکجا نشینی عادت میکنم...دیگه تلاش میکنم حتی پی سخت ترین درگیری های روحیم ...به همه پیاده رو سلام کنم...اینجا کوچیک حتی توی شلوغترین خیابون های برزیل هم یه اشنا پیدا میشه که با تشر بگه که سلام کردن بلد نیستی؟؟؟؟؟؟ چه رسد به شهر نیم وجبی من...کارم رو عوض نمیکنم...سکوت میکنم... درگیر نمیشم تا یک قدمی زندان نمیرم...به مرگ ومیر به بودجه به نفت و به کوی دانشگاه و... هیچی اهمیت نمیدم...وانمود میکنم البته... این روز ها فقط کتاب حافظ ام لای ورق هاش خیس میشه... و تا اخرین قطره ....و سعی میکنم طبق عادت تا کارد به استخون نرسیده نرم سراغ حافظ.....فال اخر....ارومم میکنه...

 

گر بهار عمرباشد باز بر تخت چمن - چتر گل برسر کشی ای مرغ خوشخوان غم مخور

هان مشو نومیدچون واقف نه ای از سر غیب- باشد اندر پرده بازی های پنهان غم مخور

در بیابان گر زشوق کعبه خواهی زد قدم - شرزنش ها گر کند خار مغیلان غم مخور

حال ما در فرقت جانان و ابرام رقیب - جمله میداند خدای حال گردان غم مخور

ای دل ار سیل فنا بنیاد هستی برکند - چون تو را نوح است کشتیبان زطوفان غم مخور

گر چه منزل بس خطرناک است ومقصد بس بعید- ..........

 

نوشته شده توسط مرتضی خسروی در 87/02/02 |