تبليغاتX
اسکیس
نوشته شده توسط مرتضی خسروی در 87/03/29 |
 
باز هم دلتنگی ها ...

باز هم خسته ام و برای دوستانم مینویسم...نیست که فقط شما را دوست دارم٬ و جز شما دلخوشی ندارم ...

 

از محل کارم بر میگردم ٬ امشب را تنها باید سر کنم.عصر هوا کاملآ روشن است که برمیگردم.ساعت شش به خانه میرسم...خسته.باید از وقتی که دارم استفاده کنم٬تا روحم را که بین این روزها جا مانده باز یابم...خیلی راه که پیش رو داشته باشم هم ٬خوشبین ام که شدنی باشد. تلفن به دلیل بدهی قطع است٬موبایل اعتبارش تمام شده... شروه بوشهری گوش میکنم.آرامش کمی جاری میشود٬ وقت کافی ندارم نه برای مطالعه٬نه فیلم قابلی هست که ارزش دیدن داشته باشد. یادآوری خاطرات سال قبل و سال های قبل تر حس خوبی که ندارد ٬وجودم را به آتش هم میکشد...سیگار پشت سیگار دود می شود.از افکار پوچ و درد آور رهایی میابم٬به فکر دیدن دوستان قدیمی می افتم٬لباس میپوشم و مهیای رفتن میشوم٬ به ساعت توجهی نمی کنم...از پله ها بیرون می جهم..خیابان را به گلوله میبستی اینقدر سوت و کور نمیشد...به گوشی همراه نگاهی می اندازم٬ساعت دو بعد نصفه شب است. به یاد  این جمله می افتم: زندگی به طرز فجیعی کوتاه است.

به خانه برمیگردم٬باز موزیک گوش میکنم باز دلم میگیرد دوست دارم گریه کنم...ولی حالم بهم میخورد که در برابر خودم گریه کنم .حداقل کاری که میتوانم بکنم این است که سکوت کنم ٬فراموش کنم٬ سیفون مغزم رو میکشم...همه لمس کردن ها٬نوشتن ها٬خاطرات ...به اعماق وجود خسته ام فرو می ریزد.سیگار دوازدهم ٬سیزدهم٬ :سوار بدون سر...تلفیق مطبوع جانی دپ و تیم برتون رو میبینم ٬هنوز تیراژ شروع نشده صدای آلارم موبایل بیدارم میکند.... وقت رفتن به شرکت است...دلم میگیرد...و با تمام  غرور میگویم که این روز ها ارزش گریه کردن هم ندارد...باشد که زمستان بیاید و هوای خوبی باشد برای مردن...آن وقت حسابی گریه خواهم کرد...همه  شما را دوست دارم ... .

نوشته شده توسط مرتضی خسروی در 87/03/27 |
 

عادت

تا بحال به این فکر کرده ایم که چرا عوض یک آلبوم با کیفیت موزیک٬ما همیشه یک پک mp3  خرید میکنیم؟ یا به تعداد صفحات یک نشریه بیشتر از کیفیت مطالب اون اهمیت میدهیم؟شده در انزوا کسی نوشابه اش رو تا آخرین قطره نخورد؟یا از خیر بوته گلی در حین کوهنوردی بگذرد؟شده از خیر دانلود یک میلیون پیج pdf بگذریم؟ نوسنده هم مهم نیست...چند درصد از هارد pcشما ماهانه مورد استفاده مستقیم قرار میگیرد؟ چرا ابزار مولتی مدیا اینچنین بین ما محبوبیت دارد؟

ما بزرگترین کلکسیونر اطلاعات بنجل در جهان هستیم ...و آمار کمترین استفاده از آرشیو اطلاعات رو به خودمون اختصاص داده ایم...البت اگر با انصاف خود رو با کشور های هم سطح خود مقایسه کنیم. توی آرشیو فیلم من اسپایدرمن چهار جا خوش کرده و سام رایمی روی wc خونه اش هنوز داره تصوراتش رو ارزیابی میکنه که فیلم رو بسازه یا که ...نه.!  .... شده یک پرینتر مجانی دم دست داشته باشید و تونر دستگاه رو تا آخر هورت نکشید؟

فاصله یا مدت زمان جهش ما ایرانیان از آفتابه گلی ساختن تا طراحی نرم فزار و پختن کیک های رنگی عجیب چقدر بوده؟ زمان منطقی طی شده؟ دیروز پدربزرگ من از چاه آب میکشید ...با الاغ به زیارت می رفت. کیلومتر ها فاصله...حالا من؟ گر چه یک ذره برابر با چند دهه از آبادی های دیگر عقب افتاده ایم ولی تا دلت بخواهد خریدار ابزار هایی بوده ایم که خودمون رو متمدن جلوه بدهیم... .بلوتوث ...آیس پک...قلم نوری...گیج شده ام انگار ما هجوم برده ایم به سمت امروز....!

 

نوشته شده توسط مرتضی خسروی در 87/03/26 |
نوشته شده توسط مرتضی خسروی در 87/03/24 |
 

نوشته شده توسط مرتضی خسروی در 87/03/23 |
پرویز تناولی

ابراهیم داوود نژاد  مارک تواین   مادر ترزا

نوشته شده توسط مرتضی خسروی در 87/03/21 |
بعد از یک شب بی خوابی و کلی هول و هراس بابت اتفاقات پیش امده و رسیدن برق  به یکسری از نواحی کشور...بنده بر ان شدم تا بازی جدیدی ابداع کنم تا هم کلی خندیده باشیم هم طعم سیگار برگ پیروزی مان نپرد...پس به سان مردمان مسیحی برای رسیدن به روشنایی اعتراف میکنیم که بدترین و شنیع ترین خلافی که به عمر خود انجام داده ایم چه بوده..ممکن است برای من چسباندن ادامس روی زنگ خانه حمید بهادری باشد یا کامنت های شدیدا با مزه ام برای توکا ...ممکن است اتیش زدن خانه کسی...پس بیایید فرزندان من ...بیایید و اعتراف کنید ...خدا همه ما را خواهد بخشید...البت من یکی رو عمرا... .همگی بلاگر های ایران زمین به این بازی دعوت اند... .بنده نقش پدر مقدس را بازی کرده [چون دعای آوه ماریا رو بلدم و کمکی مسیحی بودم قبلا]بنده به زخم های شما التیام میدهم و برایتان طلب بخشش خواهم کرد... .

نوشته شده توسط مرتضی خسروی در 87/03/18 |

نوشته شده توسط مرتضی خسروی در 87/03/16 |

دوره راهنمایی  معلم جالبی داشتیم..معلم هنر. سخت باور پذیر است که وقتی وارد کلاس میشد آستین ها را با خصومتی که در رگ های متورم پیشانی اش موج میزد بالا میزد٬...و میگفت هر کی مرد بیاد جلو... .نیمکت جلو نشسته بودم و در تمام کلاسها نقاشی کشیدن من به راه بود.جالب اینکه به وقت کلاس قران من به بیرون کلاس راهنمایی میشدم٬چون معلم قران معتقد بود باید هر تصویری را که طراحی میکنی باید در دوزخ بهش جان ببخشی...در مورد وصف ایشان فقط بگویم که واترقیده بود...چاق..لپ های درشت...انگشتر هایی به درشتی مچ دست اش...همیشه بوی عطر مشهدی میداد٬از انجا که الرژی داشتم ٬با عطسه های پیاپی٬ ایشان بدرقه ام میکرد.یادم رفت بگویم که سر کلاس قران من نیمکت اخر بودم.عطسه ها که شروع میشد داد میزد:منافق از اخر ضربه میزند. و من بیچاره به جرم به استهزاء گرفتن کلاس قرآن به دفتر سپرده میشدم٬باقی را خود تصور کنید. در مورد کلاس هنر میگفتم٬ هیچ وقت مشق خط نمیکردم.گرچه خطم از همه کلاس بهتر بود.مدام معلم مربوطه با دفتر کلاسی که بیش از سه کیلو وزن داشت به جان کله ما می افتاد٬بعید نیست طرح های امروزم محصول اختلالات ان روزها باشد...یک روز درس قرآن دقیقا قبل از ساعت هنر بود...نتوانستم جلوی زبان سبز را بگیرم٬از جناب واترقیده پرسیدم :اقا شما میگویی خدا عالم به کل علوم است٬قادر مطلق است درست است؟گفت:دقیقا... .گفتم :اقا اگر خدا همه چیز را میداند معنی اش این است که میدانسته که من از بدو تولد تا لحظه تهنیت و درود به ملک الموت چه خوبی ها و چه بدی ها میکنم...پس خدا خوبان را با شناخت به این مساءله خوب و بدان را بد افریده؟؟؟...تصور کنید ناظم هم برای سر کشی به کلاس سر رسیده باشد.خدا نبخشد شان دو مرد نره غول به جانم افتادند...نیست هیکل جفتشان پر عطر های به قول یکی از بچه ها حزب الهی بود چنان عطسه ایی منو گرفته بود که خر بیار باقالی بار کن...از ایشان کتک و از من عطسه و از من خنده... .حسابی که به سوالم جواب دادند دست از سرم برداشتند...من که لبریز از جواب بودم٬دفتر دو خطی رو باز کردم و شروع کردم به خط خطی..کلاس هنر شروع شده بود و من هنوز سرم به دفترم گرم بود.از شانس من گربه پشت کلاس جر خورده بود پنج عدد بچه گربه زاییده بود...یکی از بچه ها دقیقا یک چهارم من بود.... اسمش احمد بود. با یک پس گردنی سنسور هاش رو فعال کردم...کلاس ما شوشه نداشت٬گفتم احمد یکی از اون گربه ها رو میخواهم...یادم رفت تا اینکه احمد بره گربه رو بیاردش برایتان توضیح بدهم که معلم هنر یکی از گوش هایش شدیدا کاهل بود...بماند که با چه زحمتی ولی بچه گربه به دستم رسید...شانس ما را می بینی؟معلم بالای سرم سبز شد...گفت:کو مشق خط ات خسروی؟...حالا دست من رو گلوی گربه ...گربه پرید ...معلم هم...اون روز باز من مورد پاسخگویی شدیدی قرار گرفتم.... .اگر مخ من درست کار میکرد باید تمام عمر گذشته را به نیایش می گذراندم... .بابت پاسخ زیبای ان روز... .سالها پس از ان سر کلاس طراحی یکی از هنرجو ها از من پرسید عکس شاهرخ خان رو برای ژوژمان بکشیم خوب است اقا؟...به خودم خندیدم و ته دلم گفتم :ممنون ام از همه کسانی که همچون پاسخ معلم واترقیده مرا مستفیض کردند...ممنون از همه کسانی که کوبیدند بر سر من...تا کینه ایی بشود برای بالا کشیدنم...کاش میشد باز هم از ایشان درس واترقیدگی اموخت...شاید انوقت اندیشه های امروزم هم همچون ژوژمانی از پرتره شاهرخ خان نمود میداشت... .

نوشته شده توسط مرتضی خسروی در 87/03/14 |

پدر تور می تنید به هوای ماهی           تور تنیده شد پدر ماهی... به یاد پدرم...روحش شاد... .

نوشته شده توسط مرتضی خسروی در 87/03/13 |

خود ایشون هستند...بله.کوروش خسروی ۶ماهی میشود که با هم اشنا شده ایم٬ همه مجسمه های مرا در همین زمان کوتاه به خاک سیاه نشانده... .موجودی که کنار ایشون مشاهده می فرمایید موجودی نگون بخت به نام هاپو میباشد...هیچ وجه تشابهی به کومار هم ندارد...از بس ایشان رو چلانده و تف مالی کرده گوشت به تنش نمانده.کوروش خان هر روز مقادیر زیادی کارتون نمو میبیند٬شک ندارم بزرگتر که بشود اگر باز اسمی از نمو بیاید هر چه حرف بد در چنته ناچیز داشته باشد نثارم میکند.سرگرمی های روزانه اش :کشتی گرفتن با حقیر به وقت برخواستن از خواب...استحمامی شاهانه...ممم خوردن...مقادیر کمی گریه و جیغ که دختر واحد همسایه فاطمه را هم از خواب بیدار کرده به خانه ما بکشاند...فاطمه راه میرود و کمی هم مخ در اورده...روزهایی که خونه باشم من بازی جدید النسب هلیکوپتری را می گیمانم و ایشان رویت فرموده ٬هر چه دارایی تف داشته باشد در حین در اوردن صدایی شبیه به موتور۷۰ به کیبورد می پراند... .اگر نباشم هم با مامان سریال مدیر کل ٬یا سری کامل دی وی دی امپراطور دریا را مشاهده مینماید...خسته تان نکنم به خنده های همین پسرک است که زنده ام...فقط پدر که شده باشی می فهمی...وقتی دهنت رو بزاری رو شکم لخت اش صداهای زشت در بیاوری و غش و ریسه برود این زیبا ترین صداییست که گوش هایت هی تشنه تر و تشنه ترش میشوند...کوروش عروسکی هم سایز خودش دارد که هر وقت زیاد اذیت کند و شلوغ بازی در بیاورد ...داد میزنم میگم:بابا یییییییی!!!لباس هات و در میارم با پوکوهانتس عوض ات میکنم میدم مغازه بفروشندا...خلاصه ما داستان ها با هم داریم...مامانی کوروش دوست داره کوروش دکترای ژنتیک بگیرد...من هم ارزوهایم را هیچ وقت نمی گویم ...گوش شیطون کر...خدا کنه همه بچه هامون سالم باشند..بمونند...صاحب اندیشه و استقلال باشند...و من بابایی زود تر از کوروش ام بروم... .در ضمن  بچه ام حالا حالا ها قصد درس خوندن داره.

نوشته شده توسط مرتضی خسروی در 87/03/12 |
 

 

به این پست ٬شکست خورده لقب میدهم...و فقط بابت حفظ نظرات ارزشمند دوستان عزیز با تصویر بالا  ارشیو اش میکنم...و بابت اینکه کاری بد ارائه کردم عذر می خواهم... .

نوشته شده توسط مرتضی خسروی در 87/03/10 |
 

سلام دوستان٬ امشب جهت یاری رساندن به هموطنان عزیز ٬جلسه ایی رو ترتیب دادیم با حضور دکتر صادقی...امیدواریم که در شکوفایی نقشی ایفا کرده باشیم...سوالات شما رو در مورد هر دردی دکتر پاسخ خواهند داد...خب اولین بیننده پشت خط...لطفا بفرمایید....!!!!!

نوشته شده توسط مرتضی خسروی در 87/03/06 |
ذوق زده شدم...گه گاه ادمی دچار میشه...دچار عشق به کسی به چیزی...گاهی ادمی دچار میشه به یاءس...به غم...به تردید...اینکه بعد مدتی خودخواه نباشی و نخواهی هر چه از مخ یبوست گرفته بیرون جسته به خورد مخاطب دهی...بی اینکه به احساس و ذائقه اش توجهی داشته باشی...واقعیت این بود که خود من هم از سیاه خسته بودم...برای شما شاید سیاه نوشته من باشه...ولی برای من..وجودم است...رسالتی است که حس اش میکنم... .

این روزها مچ ام دارد ورم میکند...کمیک استریپ ی رو دارم کار میکنم...بهش امید دارم...به ممد قلی و دکتر صادقی...همین امروز فردا اولین قسمت از کارم رو ارائه خواهم داد...قصد دارم از تلخی ام بکاهم...خنده بر لب جراحی کنم... . سخت ...ولی یاد گرفته ام نشد ندارد... .

قالب رو عوض کردم...خودم هم کمی عوض شده ام...اپسیلون... .اینکه گقتم مخاطب کسی دلگیر نشه چون...ارتباط ما به این تعابیر نمیگنجد...من اینجا صاحب خانواده ام...پدر خوانده...برادران هم درد...خواهران هم درد... و ننه جون...و بزرگتر هایی که انقدر وسع داشته اند که نادانی ها و کاستی هایم رو تحمل کرده و مجال ام داده اند... . نگید بدجنسی کردم...این دغدغه ازارم میداد که به تکرار افتاده باشم و خسته کننده تر از روز گذشته با گستاخی ادامه میداده ام... .ممنونم از موج مثبتی که ...به من زندگی داد... . پس با ممد قلی و دکتر صادقی و کارنیوال ام بر میگردم... .با ارزوی بهترین روزها برای ایران و فرزندانش... .

نوشته شده توسط مرتضی خسروی در 87/03/05
 
 

تصمیم دارم دیگر ننویسم.... . 

 ولی دو تا از دوستانم که علاقه ی زیادی به تغییرات در سیاه نوشت ها و طر حهایم داشتند را به شما معرفی میکنم...ایشان ادامه میدهند..میروم سماق بمکم...گه گاه شاید با توافق ایشان باز هم کار هایم را ارایه کردم...یا نوشتم...تصویر سمت راست مطعلق به ممد قلی است...تصویر سمت چپ هم چهره اشنای عالم پزشکی...دکتر صادقی می باشد...بیو گرافی هم دارند که جهت شفاف سازی تقدیم میشود...

ممد قلی:هر چه دکترا وجود داشته ایشون گرفته...ولی با مدرک معادل...مقید به سنت هایی که حتی جد و اباد من و تو هم به یاد نمی اورند...خدا بیامرزد...ممد قلی همیشه خدا چشم درد دارد...به قول خودش تررراخم...ممد قلی سلاح سرد حمل میکند چیزی شبیه به عصا...عمر ممد قلی به ماموت می رسه...چشم بد دور... .

دکتر صادقی:فقط پزشکی خونده...سابقه توده ای بودن تو پرونده اش براش گرون تمام شده...چند وقتی در دارالمجانین تحصیل فرموده...با هنر مدرن ابزار های دیجیتال و روی هم رفته زندگی امروزی اشنایی کامل دارد...عشق ماشین هم هست...وضع مالی خوبی هم نداره جون عمه اش...صداقت و راستگویی خصلت مهم ایشون هست که واقعا شورش رو در اورده... .

خوب دوستان من دیگه با همه تلخی ها و سیاهی ها میروم سماق بخرم اگر وسع م برسد...اصلا به قول یکی از دوستان بروم مشتی خشتک از ان ور اب بیاورم خشتک فروشی کنم...بدرود.. .   

نوشته شده توسط مرتضی خسروی در 87/03/04 |
نوشته شده توسط مرتضی خسروی در 87/03/01