تبليغاتX
اسکیس
 

قایق بوی بد ماهی تازه می داد...خیلی کم برای صید به دریا می رفتم.به اصرار پدرم که ان روز ملوانی نداشت راهی دریا شدیم٬هوای گرم تابستان بوشهر و شوق صید آن همه ماهی در خیال پدرم... .همیشه از صید ماهی متنفر بودم ٬نیست که مث ادم زل میزند توی چشم هات و صدایی شبیه ناله تولید میکند همیشه از صید گریزان بودم.پدرم سیگار پشت سیگار روشن می کرد و من به سمت دریازدگی می رفتم.عمق آب زیاد بود و امیدی به مجوز شنا گرفتن از پدر نبود.سکوت رد و بدل می شد و گه گاه پدرم با اشاره مار خوش رنگی رو نشان می داد که روی آب شناور بود٬ شهرام ناظری گوش می کرد و من جان می دادم از زور سر گیجه ... .همیشه می گفت ناخدا صبح که به دریا می آد میون راه خونه و رسیدن به دریا ماهی هاش رو صید میکنه و فقط وقتی به دریا می رسه اونها رو می شماره... .اون موقع برای من سخت بود فهمیدن چنین مطلبی ولی حالا ساعت ها سکوت میکنم و روی کاغذ ذهن ام خطی میکشم و بعد روی کاغذ مرورش میکنم... .

پ ن:وقتی بلاگ شخص بامزه ای که بلاگ بنده رو دستکاری کرده هک کردم به همه دوستان آدرس ایشون رو تقدیم میکنم... . 

 

نوشته شده توسط مرتضی خسروی در 87/04/21 |
 
بله نمردیم معنی هک رو هم فهمیدیم.... .

چند روزی میشه که از کافی نت به روز میکنم.و پسورد من لو رفت. گرچه خوب میدونم که به چه شکل می بایست طرف هکاک رو بزنم که زمین مبارک زیر پایش رو ببوسد.

بچه بودم ... هر شب بعد از شام پدرم بدون اسرار آنچنانی چیزی رو به ما میگفت که تا همین روزها برایم سوال مانده... .همیشه اسرار داشت که یک قرص نان ته سفره سالم بماند...گر چه تآکید نمیکرد .ولی کنجکاوی من اینطور قضیه رو تعبیر میکرد.یکبار از خدا بیامرز پرسیدم که چرا؟ برگشت گفت که هر شب پیرزن خمیده ای که هیچ قفلی جلوش را نمیگیرد به خانه ها سر میزند و اگر تکه نانی برای درمان گرسنگی اش بیابد ...عوض لطف صاحبخانه نان دیگری به ظرف اضافه میکند. از همان وقت بود که پیرزن هر شب در خانه خیال من حضور داشت...و چه شب های سرد و گرمی که کمین ننشستم تا ببینمش...حالا پدر رفته پیرزن را هم با خودش برده...و هر شب از درد معده سراغ ظرف نان و یک بسته قرص رانیتیدین را می گیرم و احساس میکنم کمرم کلی خم شده... .

نوشته شده توسط مرتضی خسروی در 87/04/15 |
 
اندر احوالات امروز ایران زمین

پای صحبت قصاب محل نشسته بودم که شباهت های ناگزیری داشت با مطلب دخو در صوراسرافیل...

پخش زنده:ها بله٬ ملت همه زل   زده اند به ویترین ما...مردم عشق پاچه و رون و کله و سیراب شیردون شده اند...نیست دولت قاطی نون هر زهر ماری کرده ملت گشنه مانده.عرض میکنم٬روز اول از صد من آرد یک دنه آجر ...مقادیری خاک اره چوب٬کمی تف٬و غیره قاطی میکنند... آدمی از جیک صبح تا بوق سگ حمالی کرده هم خوب و بد نمیکندکه...هر چه بخورد..اصلا نخورده .تو این حیص و بیص که ملت قاطی نون گلوله ۱۶۰ هم پایین میبرند بعید نیست که معاونت فرهنگی دانشگاه از مصرف زیادی گوشت بدنش خارش بگیرد.آقا سرت را درد نیاورم یک مثقال تریاک از یک بسته مداد رنگی ارزان تر شده..شما که شیطونک میکشی بیتر میفهمی حرف ما را... . تا پایان این دوره همه تحت پوشش کمیته امداد میرویم ...ولی آنموقع درد این است که از کی گدایی بکنیم آنوقت... .

قصد سیاسی نوشتن ندارم بین حرف های قصاب محل مان استدلال انچنانی هم وجود ندارد ٬ولی آدمی رو به یاد دخو می اندازد که دولت ناچار شد با احترام و بهترین کالسکه و سوار تبعیدش کند به فرنگ به قرار حقوق ماهی ۱۵۰ تومن آن زمان... .حالا امروز بگو ف...میگویند زهر مار و فئودالیسم...بگو م میگوند لعنت به مارکس...بگو قیژژژژژژژ زیپ دهنت رو ببند...میگویند هورا خوش امدی برادر... .

نوشته شده توسط مرتضی خسروی در 87/04/13 |
 

سلام ...چون کلی وقت نبودم...شاید باور پذیر نباشد اما توی یک فقره گیم نت نشسته ام...کلی بچه جیغ میکشندوسر درد گرفته ام ولی مث آدمی که لحظه ای از زندان رهایی یافته باشم خشنودم. نه توانسته ام کتابی بخوانم و نه طرح تازه ای کشید ه ام...دستم به کاغذ نمیرود.دلم برای همگی شما تنگ شده ...باید به کلاس تدریس طراحی ام برسم وقت کمی دارم...برای هیچکدام از دوستانم کامنتی نگذاشته ام.شرایط ام رو تشریح نمیکنم ولی هیچ مجالی برای خواندن کامنت های خصوصی هم ندارم...کار بالا باز هم از کینو است.دو هفته دیگر بر میگردم...

 

چت

چند وقت پیش هر بار که پای مسنجر نشستم یک آی دی برای ادد انتظارم رو میکشید...بین ایشان دوستان خوبی یافتم ولی اتفاقات جالبی هم رخ داد: شروع...از کارهاتون خوشم اومده٬چقدر خوشگلی شما!من دوستتون دارم٬چند سال دارید؟ ....خب میترسیدم  برداشت بشه که اهل معاشرت مجازی و حقیقی نیستم یا چت بلد نیستم...یا مغرورم در هر صورت با احترام جواب میدادم...نهایتا...ازم عکس خواسته میشد و خب من نه زیادی زشت هستم و نه زیبا به همین خاطر ترسی از سند کردن عکس هام نداشتم...در عوض یک پک عکس دریافت میکردم ...و همگی یه جوری!!!برای من موردی نداشت و خب برای انتقال یک حس خوب میگفتم که زیبا هستید...جهت اطلاع مخاطب بنده مونث بودند...جالب اینکه اکثریت برای من زمان خاصی دستور داده میشد که فلان ساعت باش...!و خب در حین سوت کشیدن مخ میگفتم که :عفو بفرمایید من تایم زیادی رو به کار در یک شرکت مشغولم که سیستم اداری اجازه استفاده از نت رو بهم نداده و دسترسی به امکانات اینچنینی ندارم....در عوض شماره موبایل دریافت نموده و باقی مسائل رو میشه حدس زد... .جالب اینکه این قظیه چندید بار اتفاق افتاد و شخص شخیص بعد از ادعای علاقمندی به کارها و نوشته های حقیر تازه به یاد این می افتاده که بیاید و بخواند که من چه جور آدمی هستم و قاعدتا با برخورد به عکس کوروش کبیر ٬پسر اینجانب...طی یک آف دردناک بنده حقیر را به آماج فحش و ناروا بسته و در آخرین حرکت قید میشد که برخورد شما در حد یک پدر نبود...و عوض لاس زدن با ملت برو به خانواده ات برس...!یا بارها اتفاق افتاده که یک شخص حقیقی با چندین آی دی یا نام های متفاوت برای حقیر کامنت نوشته و تلاش زیادی برای شناخت کسی دارند که تمام بیوگرافی حقیرش گوشه بلاگش نوشته...نه که آدم خوبی باشد که از همه بد تر است...ولی کلی خسته شدم از برخورد های محترمانه ایی که با تمامی این گزینه ها داشتم و بعد ها متوجه شدم که تمام کنتکت ها برای تست کردن من بوده..خالی از هر صداقتی... .

بر میگردم..و طی این مدت دلم برای همگی شما خیلی خیلی تنگ میشود...دوستتان دارم و به شما فکر میکنم... .با آرزوی روزهای خوب برای شما...... .

نوشته شده توسط مرتضی خسروی در 87/04/10 |
 
چند وقتی نیستم...برمیگردم...دلم برای همگی تنگ میشه... .

نوشته شده توسط مرتضی خسروی در 87/04/04 |
از طرف دوستم کافه انتهای بن بست به یک بازی دعوت شده ام.

پ ن:لطفا نظرات را در پست قبلی وارد کنید٬همه دوستان من به این بازی دعوت اند.


ادامه مطلب
نوشته شده توسط مرتضی خسروی در 87/04/02
نوشته شده توسط مرتضی خسروی در 87/04/01 |