تبليغاتX
اسکیس - 24 ساعت مانده به صبح
 

 اگر قرار باشه ۲۴ ساعت دیگه بمیرم؟؟؟

دلم برای همه شما تنگ خواهد شد...عادت دارم بی خبر بروم و برگردم.بی شک به کسی سر نخواهم زد.کوروش ام را می بوسم و در گوش نازش میگویم ایستاده بمیر ...مرد. همسرم را خواهم بوسید.بی هیچ تغییری از خانه بیرون میزنم...همه کسانی را که قرار بوده بکشم فراموش میکنم...از خدا برای ایشان طلب بخشش میکنم.و در گوش خودم میگویم دوستتان دارم. سر خاک پدرم می روم مثل بچگی سرم را روی بازوی سنگ قبرش میگذارم و گریه میکنم که چقدر کم با هم بودیم.تمام مدت موسیقی بوشهری(بخشو) گوش میکنم.بلیط هواپیما تهیه میکنم به مقصد تهران... .از یک بانو طلب بخشش میکنم.سر خاک حاج اسماعیل می روم٬بهش میگویم :حاجی کاری باری؟دلم برای مادر بزرگ پدری ام تنگ میشود... .با کمترین دارایی به سمت فرودگاه حرکت میکنم...دوست دارم در این حین با یک خوشه انگور رابطه ایی داشته باشم و از لای ساقه های لاغر اش تقلای حبه حبه انگور کنم... .به مهماندار میگویم کاش این لگن به ریخت شما کمی نزدیک تر می بود... .با اکبر برادر خانوم ام گپ خواهم زد...و توصیه ای خواهم کرد.کسانی هستند که بسیار دوستشان دارم ولی سراغی نمیگیرم ازشان چون شک ندارم مشکوک میشوند.با توکا قرار میگذارم..به دیدنش میروم ...و ساعتی با هم خواهیم بود... بعد از جدا شدن از توکا پیاده به جایی میروم...نزد کسی که ابدیت لای انگشتان او انتظار مرا خواهد کشید... .دستانش را می بوسم و آرام در گوش اش خواهم گفت :حالا وقتش رسیده...شروع کن تا صبح چیزی نمانده... .و آرام می خوانم: درد عشقی کشیده ام که مپرس.... و به چشمان خدا چشم می دوزم و چشمانم ...چشمانم ٬شک ندارم که میدرخشد...میخندم... .

نوشته شده توسط مرتضی خسروی در 87/04/02