<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>اسکیس</title>
<link>http://74u.blogfa.com/</link>
<description>سیاه</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Sun, 05 Oct 2008 16:15:18 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title></title>
<link>http://74u.blogfa.com/post-110.aspx</link>
<description>&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 555px; HEIGHT: 197px&quot; height=204 alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://www.free2upload.com/img008/e3p3ni446nwuzprliy6.gif&quot; width=566 align=baseline border=0&gt; 
&lt;P&gt;&lt;FONT face=&quot;Verdana, Arial, Helvetica, sans-serif&quot; size=3&gt;بچه که بودم خانه پدربزرگ ام گناوه بود ٬قضا کورکی مسافت خانه تا منزل عمو را به همراه مادر و عمه طی می کردیم و از درب مغازه پیرمرد کپک خورده ای رد می شدیم که به ازای لپ لپ و سک سک امروزی جعبه های کوچکی برای فروش داشت که محتوایش دو چیز بود آرد نخود و آدامس و جایزه اش هم تصویر ماشین سنگین روی پاکتش بود. خدا میداند برادر بزرگم چه نمی کرد تا مادر یکی یا دوتا از آن جعبه ها را بخرد.درشت ترین پول آنموقع را اگر درست به یاد بیاورم پنجاه تومانی بود.و پیرمرد چه موزیک جازی با اجناسش که اکثریت صدای حلب می دادند در می آورد تا پنجاه تومانی را خورد کند و کلی سکه بریزد کف دست عمه .گر چه اکثر اوقات حتی کیسه آرد نخودم را هم مهدی برادرم می خورد ولی هنوز که هنوز است وقتی به کوره دهاتی سر می زنم و بوی کپک پیرمرد به مشام م می خورد٬ تمام زار و زنبیل مغازه اش را اسکن میکنم مگر آرد نخود شانسی بیایم.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT face=Verdana size=3&gt;حال حاضرم بابت طعم نوستالژیک آرد نخود هر مبلغی را بپردازم.نگاهی که به زندگی ام بیاندازم می بینیم این حس٬نسبت به خیلی از مسائل چشمانم را به کلی از حقایق کور کرده است. و مرا از کلی از خوشی های زندگی دور انداخته...بچه که بودم عموی بزرگم به زندان افتاده بود ٬شناختی که از عمویم داشتم چیزی شبیه این بود:که تنها مردی بود که بلد بود برای بچه ها دفتر کاهی بخرد و مداد و تراش شمشیر نشان٬تا بین آن روزهایشان مسابقه نقاشی راه بیاندازد و سقف آب انبار خانه مان بشود گالری حقیری پر از نقاشی هایی که فقط یک رنگ داشت...سیاه.و درست آنموقع که ساعت ها اولین نقاشی زندگیت را می کشی وبابت اینکه حتی خورشید کاهی ات گرد در نیامده آرام کنارش کز میکنی و اشک می ریزی...یک بسته شش تایی مدادرنگی رو میکند که بوی نویی اش چنان سر ذوق می آوردت که وقت خواب هم انگشتان گرافیتی ات بجنبند.و کمی بزرگتر که میشوی خانه دیگر بوی نبودنش را گرفته ...دلت برای میله ای که بوی کاهی کاغذ و آبرنگ میدهد تنگ می شود و می روی سربخت کتابخانه اش که با آوار کاه گلی اتاقش یکی شده و گویا از آنجا پلی بیابی به بیرون کپک زده آن روز ها وامروز ها...آوار شوی شب و روز پای انجیل و تورات کتابخانه اش و یکروز تا شب برای غم غرق شدن صمد در ارس گریه کنی وسوگنامه شاملو را بیابی و بعد ان دلت برای هیچ قوم و خویشی جزایشان تنگ نشود.روز ها که گذشت عمو آزاد شد و من تا ابد اسیر کتابهای نمور اتاقی که دیگر نبود و خیالش با بوف کور جان گرفت و تنهایی مزمن همه عمر حقیرم را رقم زد.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT face=Verdana size=3&gt;حال دیگر دستم به خریدن روزنامه و مجله نمی رود.دستم به رنگ و نقاشی نمی رود و مدام دوست دارم سفیدی کاغذی را با مداد یا یک قلم فلزی خیس جوهر و گرافیت کنم.هنوز که هنوز است کتابخانه با بوی کاهگل در ذهنم نقش بسته ٬اشتباه نکنم کتابهای آنروز هم بویی شبیه به همین را داشتند.هنوز بوف کور در رگ هایم جریان دارد ورهایم نمیکند و چه از این حس خشنودم.حال عمویم آزاد است...اما من اسیرم٬ زندانی ام...مث بازی های کودکی که جز این نبود٬مهدی زندانبان و من زندانی... .&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT face=Verdana size=3&gt;&lt;/FONT&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 05 Oct 2008 16:15:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=74u&amp;postid=110</comments>
<dc:creator>74u</dc:creator>
<guid>http://74u.blogfa.com/post-110.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>...</title>
<link>http://74u.blogfa.com/post-109.aspx</link>
<description>&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 524px; HEIGHT: 391px&quot; height=415 alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://m.khusravi.googlepages.com/docu0260.gif&quot; width=557 align=baseline border=0&gt; 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 03 Oct 2008 07:08:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=74u&amp;postid=109</comments>
<dc:creator>74u</dc:creator>
<guid>http://74u.blogfa.com/post-109.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>اساطیر امروزی من ... .2</title>
<link>http://74u.blogfa.com/post-108.aspx</link>
<description>&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 560px; HEIGHT: 441px&quot; height=534 alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://www.free2upload.com/img008/rlfuk3s6spql84s5rk4.jpg&quot; width=736 align=baseline border=0&gt;</description>
<pubDate>Tue, 30 Sep 2008 13:08:49 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=74u&amp;postid=108</comments>
<dc:creator>74u</dc:creator>
<guid>http://74u.blogfa.com/post-108.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>اساطیر امروزی من ... .1</title>
<link>http://74u.blogfa.com/post-107.aspx</link>
<description>&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 498px; HEIGHT: 939px&quot; height=1019 alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://www.free2upload.com/img008/7x5hvcomm1hta8xpv0io.jpg&quot; width=578 align=baseline border=0&gt;  
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 29 Sep 2008 17:10:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=74u&amp;postid=107</comments>
<dc:creator>74u</dc:creator>
<guid>http://74u.blogfa.com/post-107.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>بازی لیدا معتمد... .</title>
<link>http://74u.blogfa.com/post-106.aspx</link>
<description>&lt;IMG height=797 alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://gallery.photo.net/photo/1432151-lg.jpg&quot; width=589 align=baseline border=0&gt;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;پ.ن:هیچ توضیحی بابت اینکه چرا این تصویر برایم عجیب بود ندارم... .&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 27 Sep 2008 19:39:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=74u&amp;postid=106</comments>
<dc:creator>74u</dc:creator>
<guid>http://74u.blogfa.com/post-106.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://74u.blogfa.com/post-105.aspx</link>
<description>
&lt;img hspace=&quot;0&quot; border=&quot;0&quot; align=&quot;bottom&quot; src=&quot;http://www.touka.net/upload/UploadFolder/carttons/81150.jpg&quot; /&gt;&lt;p /&gt;
&lt;p&gt;&lt;font size=&quot;5&quot; face=&quot;Verdana, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;فردا روز تولد من است.&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;font size=&quot;3&quot; face=&quot;Verdana&quot;&gt;بهترین ایام زندگی حقیرم طی این چند ماهه و امسال رقم خورده٬ وآن هم به واسطه آشنایی با کسانی که بهترین لحظات را در ذهنم حک کردند. دوستان خوبم :توکا نیستانی .مانا نیستانی.محسن ایرانی.احمد سخاورز.فرهاد فروتنیان.علی هوشمند.الیاس علوی.عباس قاضی زاهدی.امیر خورد آزاد.لیدا معتمد.فرشته ماندگار.جمال رحمتی.طاها بذری.سعید شنبه زاده.مصطفا فخرایی.حسن سهولی.آرمان .نسرین.شاباجی .ترانه.پریما.زن وحشی.کاوه عاکف.مسعود.شوکا.کافه چی.مدادرنگی.پارمیس و بقیه کسانی که از قلم افتادند...بهترین لحظات را با شما تجربه کردم...و بسیار از توکا ومانا نیستانی و همچنین محسن ایرانی آموختم... .امید که همیشه با هم باشیم و هر چه زودتر همدیگر را از نزدیک ببینیم.&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;font size=&quot;3&quot; face=&quot;Verdana&quot;&gt;پ.ن:بهم تبریک می گویید یا تسلیت؟&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;font size=&quot;3&quot; face=&quot;Verdana&quot;&gt;پ.ن:از توکای عزیز ممنون ام که اجازه داد کارتون زیبایش را که خیلی دوستش دارم برای این پست کنار نوشته ام داشته باشم.&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;</description>
<pubDate>Sun, 21 Sep 2008 19:12:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=74u&amp;postid=105</comments>
<dc:creator>74u</dc:creator>
<guid>http://74u.blogfa.com/post-105.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://74u.blogfa.com/post-104.aspx</link>
<description>&lt;FONT face=&quot;Verdana, Arial, Helvetica, sans-serif&quot; size=3&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 106px; HEIGHT: 159px&quot; height=497 alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://i32.tinypic.com/2ewedrc.jpg&quot; width=211 align=baseline border=0&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT face=Verdana size=3&gt;باز هم پاییز&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT face=Verdana size=3&gt;تنها می شوم و باز به غار افکار موهوم پناه می برم٬امروز مارکز پیرمرد دوست داشتنی ام را در اول آشنایی از پله پایین انداخت و کشت .دلم گرفته ٬سیگار برایم ممنوع شده برای همیشه...به قیمت جانم .قهوه به هم نمی رسد و تنها راه رسیدن به تعادل نسبی نوشتن برای شماست.هوای خوبی برای گریستن است ٬ با آن ماسک مضحک روی صورتم و آلرژی مخصوص این فصل...عهد بسته ام دیگر به هیچ مهمانی نروم.خط خطی های تازه کشیده ام و چند روز اینده پابلیش میکنم .نمی دانم چه دلیلی دارد بی مورد ترین احساساتم را اینجا مینویسم.شاید فکر میکنم کسی اینجا مرا می فهمد.قصد چاپ مجموعه آثارم را دارم٬در انتخاب عنوان کمک کنید خوشحال خواهم شد .همیشه موسم این فصل خجالتی می شوم و خیلی آرام جواب سلام می دهم آنقدر آرام که کسی نشنود .&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT face=Verdana size=3&gt;مطلوب ترین لحظات برایم تنهایی محض است٬لحظاتی که به هیچ پناه می برم وسکوت میکنم و قدیمی ترین آوازهای کوچه بازاری را گوش میکنم .موسیقی کلاسیک مث غذای سر شب سنگینی ام میکند و عق میزنم .خوبی آلرژی این است که گهگاه که دلت بگیرد کسی سوال بی مورد نمی پرسد و با خیال راحت فرو می روی در هیچ ٬در خودت.همیشه این وقت سال به انتظار اولین باران می نشینم .کاش باران ببارد ٬که پلک وا کنم و جهانی از ظلمات نجات یابد...بله حسین پناهی دوست خوبی برای این روزهاست...بار ها و بارها شازده کوچولو با صدای شاملو را دنبال میکنم...هر بار که با شازده کوچولو بیشتر همراه می شوم دل کندن از او سخت تر و سخت تر می شود...آنجا که شاملو با ان صدای غمگین اش میگوید :(خدا می داند ان روز چقدر دلش گرفته بود که چهل و چند بار غروب را به تماشا نشسته بود). به هنگام زمزه شازده و مار برای بازگشتن نزد گل سرخ گریه میکنم ...گریه میکنم و همه داستان فراموش ام می شود ...و دل ام هوای یک مار میکند ٬هوای اهلی شدن...هوای تجیر و شب و تگرگ و بائوباب....هوای عالمی به بزرگی یک سیارک که جوانه یک درخت ناچیز به خطر بیندازدش.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT face=Verdana size=3&gt;اه و ناله نمیکنم...همیشه با شما صادق بوده ام.امروز هم اینچنین ام.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 18 Sep 2008 18:25:14 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=74u&amp;postid=104</comments>
<dc:creator>74u</dc:creator>
<guid>http://74u.blogfa.com/post-104.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://74u.blogfa.com/post-103.aspx</link>
<description>  
&lt;P&gt;&lt;FONT style=&quot;BACKGROUND-COLOR: #cccccc&quot;&gt;پست جدید&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/03.gif&quot; width=18&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT style=&quot;BACKGROUND-COLOR: #ffffff&quot; face=&quot;Verdana, Arial, Helvetica, sans-serif&quot; size=3&gt;حتما تابحال اتفاق افتاده که٬نه دست مبارک به سمت نوشتن مطلبی جدید متمایل شود و نه حتی خطی جهت فوران روزمرگی روی کاغذ سفید بینوا بکشد...در اینجور مواقع همه شواهد حاکی از این می باشد...&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT face=Verdana size=3&gt;بازی جدید در راه است...&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 546px; HEIGHT: 598px&quot; height=698 alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://www.free2upload.com/img008/ajgucbw6ynii25yk0doj.jpg&quot; width=794 align=baseline border=0&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT face=Verdana size=3&gt;قوانین بازی:جوانمردانه بدون اینکه به میز کامپیوتر محترم دست بزنید چند عکس خونگرم و تر وتاره مرقوم فرمایید...ساده تر از این قانون تاکنون به چشم دیده اید؟&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT face=Verdana size=3&gt;همه دوستان لینک باکس من به این بازی دعوت شده اند...ولی بازی یک قانون دیگر هم دارد.:بازی تکثیر پذیر است ...همینطور سلسه وار ادامه می یابد... .&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://www.free2upload.com/img008/1iokl44ydr2ezbjx1.jpg&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;پ.ن:به هر سوالی در مورد تصویر جواب ندهیم...این حق را داریم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;پ.ن:چاقو فقط جنبه تزئین ی دارد...باور کن.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 09 Sep 2008 17:58:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=74u&amp;postid=103</comments>
<dc:creator>74u</dc:creator>
<guid>http://74u.blogfa.com/post-103.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>رمضان و مادربزرگ</title>
<link>http://74u.blogfa.com/post-102.aspx</link>
<description>&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://aycu33.webshots.com/image/31192/2001093199268295312_rs.jpg&quot; align=baseline border=0&gt;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT face=&quot;Verdana, Arial, Helvetica, sans-serif&quot; size=3&gt;شاید گذشته جنوب و مردمانش به گوش همگان رسیده باشد٬ دورانی که خوانین به شکلی نیمه فئودالی حکومت می کرده اند ویا ظالم و یا گاهی اسطوره گونه زیسته اند...یکی از این اساطیر علی سمیل نام داشت٬خان ی که نه عروس تازه به حجله رفته ای را طلب کرد و نه گندم مردم را به تاراج برد و نه مالی از گله کسی دزدید.علی فخرایی را همه بوشهری ها می شناسند٬مردی که حتی مرگش را هم چریک های نظامی دولتی باور نکرده و تا به پایان عمر ننگین شان شبها از این بابت بسیاربا کابوس هم آغوش شدند و سپیده دمان خیس از بستر برخاستند.پدربزرگ وعمه پدرم از تفنگداران این بزرگمرد بودند٬با دارایی ناچیزی که ان را یک تفنگ برنو ویک اسب نجیب عرب تشکیل می داد٬مادربزرگم به واسطه نسب فامیلی و بعدها ازدواجش در ایل خان به جنگ می رفت٬همیشه کنجکاو بودم تصویری از آن دوران داشته باشم.میگفت:وقتی درگیری شروع میشد و خان اتش میکشید٬هیکل قناص بود که قطار می کشید و دشت را سرخ می کرد...بوی داغ سفیر اسلحه که میخوابید هرچه لک و پارچه کم داشتیم اما همه را میزدیم به تن شکافته شده چریک ها.از نبوغ غریب تیر اندازی خان میگفت :که یکبار با یک تیر طیاره ای را به زمین خوابانده٬که تحقیق کردم و دیدم حقیقت داشته...چنین تصاویری در اوان جوانی ازش زنی ساخته بود که عمق شیرین چشمانش آرام ات میکرد٬حتی اگر یک قدمی زندان بودی و دو ساعت تمام شکنجه شده بودی و بابت یک کارتون ساده می بایست انتظار هر نا ملایمت ی را میکشیدی...برایم چای عربی می ریخت٬و میخندید.خدا میداند چقدر دوستش می داشتم وقتی به امید یک حبه قند بدون چای سر قندان می رفتم و سوزش نی قلیان را پشتم احساس می کردم٬حتی وقتی به قول خودم بزرگ شده بودم قد کشیده بودم و گاهی کلوچه برای نیمه شب های پر دردش را فراموش می کردم.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT face=Verdana size=3&gt;&lt;/FONT&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT face=Verdana size=3&gt;قبرش را به دست هیچ نامحرمی نسپردم وساعتها بستر پایانی اش را با دقتی که اشک امانش نمی داد مهیا کردم.صدای ربنا را که می شنوم به یاد دستان سیراب یرا و شکن اش می افتم ٬دستانی که حلوای خرما می ساخت ٬تا به دعوای ما بچه ها بر سر آن همه عشقی که درش گنجانده بود از ته دل بخندد...شبی از شب های ماه مبارک به خوابم امد به شکلی غریب... .&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT face=Verdana size=3&gt;دریا تمامی خشکی زمین را بلعیده بود٬زیرآب شنا میکردم٬گویا آگاه بودم که اگر سر از آب بر آرم چریک های مسلح بر سکوی کشتی های غول پیکر امان ام نمی دهند ٬لحظه ای از درد خفگی به سمتی پناه بردم ...و درب چوبی کوچکی به سوی م باز شد.دربی از اتاقی که فقط و فقط برای یک میز کهنه و چهار صندلی حقیر جا داشت٬یک سوی بلندای میز٬ مادربزرگ نشسته بود و خواهر و برادر کوچکتر ام اطراف اش.وقتی به چشمانش چشم دوختم با سردی ای که هیچگاه در نی نی چشمانش ندیده بودم گفت:غذایی نمانده و این آخرین فرصت تو برای نابودی کشتی ها است تا خشکی را باز یابیم. با شنیدن حرفهای سردش از گرسنگی به خود پیچیدم و در کمترین زمان ممکن رویش را از بچه ها برگرداند و تیکه ای از گوشت صورتش را کند ٬کف دست چروکیده اش گذاشت و گفت:برو دیگر نفس کشیدن سخت شده این اتاق کفاف ما را نمی دهد٬برو و همه مردم را از شر چریک ها خلاص کن٬ با چه دردی تیکه گوشت را خوردم و خود را به دریا انداختم خدا می داند... .&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT face=Verdana size=3&gt;حال مانده ام که چگونه می بایست چریک ها را نابود کنم.درب آن اتاق حقیر برای همیشه بسته شده و هر بار که به دریا می روم تا نا بماند زیرآب می مانم ولی چه سود...گویا دریا کابوس مرا هم پس نمی دهد چه رسد که راه درمانش را... .&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT face=Verdana size=3&gt;پ ن:آنقدر خم شده بود که در دستان پدرم همچون کودکی می نمود.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT face=Verdana size=3&gt;پ ن:ناتوانی من برای انجام حرفش آزارم می دهد٬همیشه.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT face=Verdana size=3&gt;پ ن:هر روز صبح چای می ریخت و برای م لقمه می گرفت٬حتی وقتی کلوچه فراموش ام می شد.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT face=Verdana size=3&gt;کاش ایستاده بروم نزدش.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 04 Sep 2008 13:52:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=74u&amp;postid=102</comments>
<dc:creator>74u</dc:creator>
<guid>http://74u.blogfa.com/post-102.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>طرحی برای شاباجی خانوم عزیز... .</title>
<link>http://74u.blogfa.com/post-101.aspx</link>
<description>&lt;FONT face=&quot;Verdana, Arial, Helvetica, sans-serif&quot; size=6&gt;&lt;IMG height=805 alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://www.free2upload.com/img008/51qvrvj0s67p8levl8w.jpg&quot; width=530 align=baseline border=0&gt;&lt;/FONT&gt;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 01 Sep 2008 18:50:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=74u&amp;postid=101</comments>
<dc:creator>74u</dc:creator>
<guid>http://74u.blogfa.com/post-101.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
